داستان اومدن نی نی من به دل مامانیش.
میخوام از خودم بگم و روزی که فهمیدم باردارم
تو پست اول هم نوشته بودم که من 24 سالمه و یه بزرگ شده ی کشور سوئد هستم. نوشتن فارسی رو تا حدودی تو ایران بلد بودم ولی وقتی اومدیم اینجا دیگه از یاد رفت تا وقتی که تو 17 سالگی شروغ به رفتن چت رومای ایرانی کردم و فارسیم پیشرفت پیدا کرد. داداش کوچولوم که دو ماه دیگه میشه 18 ساله اصلا فارسی نه میفهمه نه بلده حرف بزنه
.
شوهرم در اصل تبریزیه و تقریبا 5/6 سالیه اومده اینجه و ما همدیگرو تو جشن چهارشنبه سوری دیدیم که حالا بعدنا باهم دوست و ایناشدیم و تبدیل به ازدواج و اینا شد
ما دقیقا1 سال و 2 ماهو نیم هست که عقد کردیم البته بعد عقدمون سریع رفتیم زیر یک سقف و زندگیمون رو شروع کردیم. نمیخواستیم جشن عروسی بگیریم ولی بعدنا یهویی به مغزمون زد که نه یه جشن واس خودمون لازمه. خلاصه کارای عروسی رو جور کرده بودیم و لباس عروسی دوخته شده بود که بله فهمیدم حاملم
به عروسیمم 2 ماهی مونده بود
من قبلشم باردار شدم ولی سقط کردم چون نمیخواستیم بچه
حالا باز حامله شده بودم
حکمت رو ببینا.
خلاصه بدون چک کردن با بی بیچک فهمیدیم باردارم، از علایمی که قبلنا هم پیدا کرده بودم. سریع وقت دکتر زنان گرفتم و پشت تلفن گفتم میخوام سقط چنین کنم بدون اینکه اصلا بفهمم چند هفتش هست. شوهرم چیزی نمیگفت منم روز بعدش رفتم دکتر، تازه از شانسم دکترم یک زن ایرانی خیلی مهربون بود. گفت چنین 6 هفتشه. مطمئنی میخوای سقط کنی ؟ منم شرایط رو بهش گفتم ، که تو چه وضعی هستم، تازه اگه نی نی هم بیاد بدتر میشه. اون روز دوشنبه بود و برای چهارشنبه وقت عمل داد. که یه اغا قرار بود عملم کنه. دکتر دفعه قبلم.
روز بعدش دیدم خونریزی کردم، نمیدونم چرا گریم گرفت، شوهرم گفت چته تو که می خواستی فردا بکشیش، الان خودش رفت. گفتم یعنی با همین قدر خون نی نی رفت؟ گفت آره میخواستی یه تن خونریزی کنی؟ خلاصه زنگ زدم و عمل رو کنسل کردم.
یه هفته گذشتو هفته ی بعد یه روزی بعد غذا که خوابیدم و بیدار شدم حالم خیلی بد بود. یه حالت تهوع عجیب با سرگیجه داشتم. تو دلم گفتم باز مریضی قدیمی اومده سراغم. همینجوری خلاصه هر روز حالم بدتر و بدتر تا اینکه رفتم اورژانس و از بس شلوغ بود برگشتم خونه. اونموقع بود به مامانم گفتم البته نگفتم حاملم، گفتم حالم بده که گفت : تو حامله ای
دیگه زنگ زدم بیمارستان و توضیح دادم و اونا هم بله، گفتن تو به احتمال زیاد هنوز حامله ای. دیگه بلافاصله زنگ زدم به دکترم و باز وقت گرفتم.
وقتی سنوگرافی کرد دیدم اینبار داره قلبش میزنه
ولی باز خواستم از بین بره
چون میدونستم شرایطمون مثل الانا میشه! خلاصه واسه فرداش وقت عمل داد و قرار شد خودش عملم کنه. یهویی دیدم شوهرم زنگ زد و میپرسید کجام. گفتم وقت عمل گرفتم واس فردا من هنوز حاملم. گوشی رو قط کرد و بعد 2 دقیقه زنگ زد و گفت: نکن ، من استخاره کردم واسه نگه داشتنش. خوب درومدو مطمئنم واسمون خیر و برکت میاره و شرایطمون درست میشه
ولی من گفتم نه ! اومدم خونه و دیدم شوهرم ناراحت و باهام حرف نمیزنه. ظهر که خوابیده بود. من همش تو فکر نی نی بودم که قلبش داشت میزد. مونده بودم چیکار کنم. خلاصه دل رو زدم به دریا و زنگ زدم باز و کنسل کردم
گفتم توکل به خدا هرچی شد، شد!
اینجوری شد که نی نی ما روز به روز بزرگ تر میشد و من کم کم حس قشنگی بهم دست میداد. واقعا از بابایی ممنونم که نذاشت از بینش ببرم
باید بگم با بودنش رابطه ی من و بابایی خیلی خیلی خوب شد، درست مثل روزای اول
و اینو مدیون پسر گلم هستم و میخوام ازش معذرت بخوام. میخوام بفهمه اگرم همچین چیزی به مخم خطور کرد به خاطر شرایطی بود که توش گیر کرده بودیم
خلاصه از وجود پسرم تنها مادرم باخبر بود تا وقتی شد 5 ماه و جنسیتش رو فهمیدیم و بعد از اون تو روز تولد دختر خاله بابایی که 3 ماهی میشد ندیده بودمشون. و با دیدن شیکمم دیگه مجبور شدیم به همه بگیم
خیلیا گله میکردن که آره حالا ما غریبه شدیم و اینا
دیگه بعد از اون داداشام و بابام و خونواده ی شوهری همه فهمیدن و خوشحال شدن
عزیز دل مامان، اگه از اول میدونستم داشتنت اینقدر شیرینه هیچ وقت حتی 1 درصد هم اجازه نمیدادم فکر از بین بردنت به مغزم بیاد
هر روز و هر شب با فکر اومدنت به این دنیا زندم. نمیدونی چقدر عاشقانه منتظر اومدنتیم گل پسرم
نمیدونی با چه ذوقی هردفعه رفتم و وسایلات رو خریدم، با چه ذوقی هرشب لباسات رو بو کردم و بوسیدم.
خدایا من رو ببخش، ازت طلب بخشش میخوام و ازت ممنونم به خاطر این نعمت بزرگ. قول میدم خوب ازش مراقبت کنم. هز چی محبت تو وجودمه نثارش کنم


داستان اومدن نی نی من به دل مامانیش.
