بابای مریض
وای وای وای
بابایی بدجوری سرما خورده بیچاره
چشاش بالا نمیاد و تب شدید داره. خیلی ازش بعیده سرما بخوره
همشم میگه نزدیک من نیا وگرنه تو و پسرم سرما میخورید
ولی وقتی من سرما میخورم میاد پیشم و زود زود نوازشم میکنه، وقتیم بهش میگم برو اونور تا مریض نشی، میگه هرچی از دوست رسد نیکوست
به جاش من واسش سوپ درست کردم، چایی گیاهی دم کردم واسش. فردا میخوام براش سوپ بلغور درست کنم، یه چند کیلو پرتقال هم بگیرم که ویتامین ث بگیره !
وای راسی فردا فک نکنم بابای با این وضع بتونه باهامون بیاد بیمارستان، آخه فردا یه گروه جمع میشیم، زنای حامله با شوهرشون، بعد بهمون یاد میدن چجوری موقع زایمان نفس بکشیم و چطوری به نی نی شیر بدیم، به بابا ها هم یاد میدن چجوری به مامانا کمک کنند تا زیاد درد نکشند. ولی گناه داره بابایی با این حال بیاد. خودم و خودت میریم
خدا کنه خدا کنه که تا فردا صبح حالش بهتر شه ! خیلی دلم میخواد اونم باهامون باشه
ایشالله زوود زوود خوب شه.


بابای مریض
