4 ماهگی ایلیان

سلام به همه نی نی های کوشمولو (دوستای ایلیان)
فردا ایلیان جونم 4 ماهش رو پر میکنه قربونش برم، گفتم امروز بیام بنویسم که احتمالا فردا نمیتونم
4 ماه مثل باد گذشت اصلا نفهمیدیم چطوری؟! روزا با تو خیلی زود میگذره عزیزم ، ما الان دو هفتست خونه مامانی هستیم، یعنی راستش فعلنا همینجاییم... وقتایی که خوابی من و مامانم بی تو نمیدونیم چیکار کنیم
خیلی بهت عادت کردم، یک دقیقه هم نمیتونم بی تو سر کنم، حتی وقتی میری بغل یکی دیگه خدا خدا میکنم زودی تو رو بهم برگردونه و تو بغل خودم باشی
تو هم همش نگاهات به منه، از من چشم بر نمیداری و همش بهم لبخند میزنی. هرجا که میرم سرت و میچرخونی و بهم خیره میشی، الانا شیشه شیر و قاشقت رو خوب میشناسی، از دور که میبینی یکیشون دستمه با کلی ذوق ،دست و بال میزنی و دهنت رو باز میکنی، دیگه اون موقع یک دقیقه هم صبر نداری.راستش چند روزی بود که غذا بهت نمیدادم و سعی میکردم قفط شیر بدم، اخه تو خیلی باهوش تر از اون چیزی هستی که ما فکر میکردیم، وقتی بهت یه چیز غیر از شیر میدم بعدش شیر رو نمیخوری و دلت اون یکی چیز رو میخواد، واسه همین خانوم ماما گفتن فعلا شیر رو بیشتر بهت بدم، الانا اول شیر رو میدم بهت بعدا اگه بچه ی خوبی باشی یه ذره پوره بهت میدم یا صبح ها اب انگور. از فردا آب هم بهت میدم، اخه ماما گفته بود از 4 ماهگش شروع به آب دادن کنید. از 30 میلی لیتر شروع میکنیم فعلا. شیر منم دیگه خشک شده متاسفانه ولی خوشبختانه شیر خشکی هم که میخوری بهت سازگاری داره و الانا ماشالا با اونم سیر نمیشی. امروز دو تا پیاله کوچیک غذا دادم، البته پوره ه رو با شیر کاملا قاطی میکنم که روون بشه تقریبا مثل خود شیر ابکی بشه. پوره ی مانگو خیلی دوست داری ولی پوره ی آلو رو زیاد نه اما اونو باید بخوری هر روز دیگه، ماما گفت از یبوست بچه جلوگیری میکنه و هر روز یه قاشق چایی بدیم بخوری. خلاصه امروز همش نق زدی و داد زدی که غذا میخوای ، از ماما پرسیدم گفت دیگه کم کم میتونم حجم غذاهاتو زیاد کنم اخه ماشالا یه ذره هیکلت بزرگتر از بقیه است و بیشتر غذا میخوای واسه همین اوکی هست.
هفته ی بعد 3 شنبه هم امپول داری، همون امپولی که میگن دستت تا 3 هفته باد میکنه و چرک میکنه. ماما گفته بود اگر بری حموم باید دوش بگیری فقط نباید زیاد تو اب بمونی.
ایشالا به خیر میگذره و مثل دفعه ی قبل هیچیت نمیشه.
الانا اصلا گریه نمیکنی فقط اگه عصبانی باشی داد میزنی، عاشق اینی بیای رو شیکم ولی زود خسته میشی، از دراز کشیدن خوشت نمیاد و میخوایی همش بشینی حالا چه تو خونه چه بیرون. به همه چی خیلی کنجکاوانه نگاه میکنی، به ادما به وسایل و .... به همه کس و همه چیز میخندی. صدای من رو از دور میشناسی، وقتی صدات میزنم و خودم رو قایم میکنم، ساکت میشی و میخندی. دیگه اینقدر حرف میزنی که اصلا نمیتونیم تلویزیون نگا کنیم اخه نمیذاری که گوش بدیم، همش میخوای به تو نگاه کنیم و باهات حرف بزنیم. دیگه کم کم داری وروجک میشی، من فکر میکردیم پسر مظلومی میشی ولی انگاری نه !
الانا وسایل رو قشنگ دستت میگیری و همه چیز رو میذاری دهنت، اصلا هم نمیشه جلو روت چیزی بخوریم چون نق میزنی و داد میزنی که تو هم میخوایی، ماشالا شیکمویی هستی که خدا بدونه.
روز 13 بدر هم رفتیم بیرون، بابایی چون صندلی ماشینتو نیاورده بود واسه همین من و تو مجبور شدیم با اتوبوس بریم و بقیه با ماشین، تو اتوبوس از کالسکه درت اوردم و همه داشتن به تو نگا میکردن و باهات حرف میزدن، تو هم که از خدات بود و فقط دل میبردی وروجک
بعدش که رسیدیم یه ذره شیر خوردی و خوابیدی تا وقتی که برگشتیم خونه
همیشه که میریم بیرونا فقط میخوابی، ما هی میگیم بریم بیرون هوا بخوری یه چیزی ببینی ولی مگه خوابیدنت میذاره
خیلی دوست داریم عزیزم، بی تو زندگی دیگه هیچ معنایی نداره


این مال 13 به دره.


4 ماهگیت مبارک فرزند دلبندم


4 ماهگی ایلیان 
