پسمل خوشملم ایلیانپسمل خوشملم ایلیان، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

نی نی خوشگل من، ایلیان

خاطرات زایمان

1392/12/18 0:19
نویسنده : مامانی
6,764 بازدید
اشتراک گذاری

میخوام از روز زایمانم براتون بگم. یه بار نوشته بودم ولی همش پاک شد دیگه حوصلم نکشید دوباره بنویسم.

روز سشنبه بود صبحش که گلاب به روتون رفتم اونجا... قطرات خون دیدم، یهویی جیغ زدم و مامان و شوهرمو صدا زدم ، مامانم گفت چیزی نیست بابا ولی من زنگ زدم بیمارستان و اطلاع دادم، خانومه گفت قشنگ بخور و اب بنوش که انرژی داشته باشی، گفتم یعنی الانا وقتشه، گفت درست الان نه ولی شاید امشب ، اما با این خون میدونیم که شروع شده و اینا

خلاصه اونروز دردم میومد ولی اونجوری وحشتناک نبود، و برا اینکه خودم رو مشغول کنم رفتم لباسارو شستم بعد با مامانم نشتم کلوچه درست کردیم، دیگه 11 شب مامانم قرص خوابش رو خورد و به شوهرم گفت برو پیشش بشین شاید دردش گرفت. خلاصه دیگه کم کم دردام یهویی میومدن، شوشو بیچاره هم به شدت خوابش میومد ولی روبه روم نشسته بود و هی نفس های عمیقمو میشمرد و دستم و میگرفت. یهویی خوابش برد و منم هی جلو خودم رو میگرفتم و سعی میکردم اروم باشم ولی دیگه کم کم نمیشد... مادرم از صدای نفس ها م نقام بلند شد و گفت اواااااااااااااااااااااااااا بمیرم دردت گرفته؟تعجب دیگه یهویی شوهرمم از خواب پا شد.. وای وای دردا یکی یکی بیشتر میشد، دیگه بهم گفته بودن اگه تو 10 دقیقه 4 بار دردت اومد باید بیایی بیمارستان، شوهرمم هی نشسته بود و میشمرد که دیگه اخرش غیر قابل تحمل بود، زنگ زدیم و اطلاع دادیم که میخواییم را بیوفیم. سوار ماشین شد و تو ماشین فقط جیغ میزدم، اصلا ماشید که پیچ میخورد یا بالا پایین که میشدا انگاری داشتن روحم رو میکشیدن. خلاصه رسیدیم بیمارستان و سریع من رو بردن اتاق زایمان، پرستار گفت میرم دکتر بیارم بهت اپیدورال بزنن، منم جیغ وای کمرک شکست به دادم برسید. باورتون نمیشه تموم انگشتای شوهرم زخم شده بود از بس ماساژ بده محکم. خلاصه نگا کردن و دیدن 6 متر باز شدم. دکتر اومد و اغا هی امپول بزن به این ستون فقراط و هی نمیگرفت، دو تا دکتر عوض کردن تا درست شد و خدا رو شکر بلافاصله درد کمرم بهتر شد. ساعت 4 صبح بود رفته بودیم بیمارستان و ساعت 8 صبح من 10 سانتی متر کاملا باز بودم. یه پرستار و یه ماما دایما پیشم بودن، و میگفتم که قبل از ناهار تموم میشم ولی نخیر از این خبرا نیود، ایلیان تو بالای رحم گیر کرده بود، هی منو این ور اون ور میکردن که یه جوری بیاد پایین، دیگه کم کم دردا باز میومدن بهم گاز اکسیژن دادن دیگه نمیدونم چی شد فقط یادمه داد میزدم و میگفتم بیارینش بیرون، بکشینش بیرون. التماسشون میکردم. خیلی عجیبه اصلا یادم نیست دردش چجوری بود، چیکارا میکردن و اینا، یعنی واقعا تو حال خودم نبودم، همه چیز عین به خواب یا یه فیلم بود، وقت خیلی زود میگذشت. یادمه ماماها عوض میشدن و یه دونه ماما خیلی جدی اومد . همش داشتم زور میدادم بیاد بیرون، یعنی خودش میشد، یادمه 1 ساعتی ماما میگفت زور نده! فعلا نه! یعویی ساعت 2 بعدالظهر ماما گفت زور بده تا میتونی نفس عمیق نکشو نده بیرون. منم هی زور میدادم ولی یهویی نمیتونستم و نفس عمیق میکشیدم و حس میکردم که ایلیان باز رفته بالا. وسط زایمان به زور بهم شربت میدادن بخورم، ماما عصبی میشد و میگفت بخور وگرنه بیهوش میشی. وای وای نمیدونم چی شد داشتم زور میدادم و یهویی احساس خستگی کردم خواستم ول کنم که ماما داد زد یه ذره دیگه ول نکن زور بده یه ذره فقط که منم هرچی جون داشتم زور دادم، یهویی یه چیز بزرگی کشیدن بیرون و ابش اونقدر زیاد بود همه جا و همه رو خیس کرد، یهویی صدای گریه بچه اومد، مامان و شوهرم کنارم بودن، شوهرم چشاش پر اشک بود، مامانم دستم رو گرفت گفت تموم شد دیگه تموم شد دخترم. تا جون داشتم گریه کردم با گریه داشتم دعا میکردم.

مامان بیچارم از همون اول فقط فقط گریه میکرد، نمیذاشتم بیاد کنارم وایسته چون میدیدمش منم گریم میگرفت و دیگه نمیتونستم نفس یکشم.

خلاصه ماما گفت بذارم رو شیکمت؟ گفتم نه! نمیدونم چرا ولی خیلی ترسیده بودم و باورم نمیشد.

ولی اون گذاشت رو شیکمم بهش زودی یه امپول زد و اورد کنار صورتم. خیلی تپل بود خیلی ناز بود اصلا یادم نمیره چهره ی معصومش. وروجک همون لحظه میمیا رو میمکیدخنده باورتون نمیشه همینکه کشیدنش بیرون هرچی درد داشتم ازبین رفت یعنی اصلا نمیدونستم دردش چجوری بود.

بعدش من رو بردن اتاق عمل و 1 ساعت و نیم طول کشید تا بخیه هامو دوختم. که خاک تو سرشون هیچی الانم بخیه خیلیاشون باز شدن خاک تو سرشون.نیشخند

این عکس همون موقع که رو سینم بود، شوهرم ورداشت برد زیر نور ازش عکس گرفت و به همه دوست و اشنا فرستاد.

اینم روز بعد تولدش

قربون برم فدات شم همه دردا رو به جون میخرم واسه خاطر تو، از خدا ممنونم که تورو بهم دادهقلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (11)

آزاده مامان بردیا
18 اسفند 92 11:42
عزیزم خیلی سخت بوده واقعا وقتی داشتم می خوندنم انگار خودم بودم واقعا به دنیا آوردن فرزند هر مدلی که باشه واقعا سختترین کار دنیاست بهت خسته نباشید می گم و امیدوارم روزهای خوبی رو درکنار هم سپری کنید. قربون اون لپاش برم من نی نی گولوی خوشمل می خورمتا
مامان هلیا
18 اسفند 92 15:05
الهی قربونت برم مامانی ، باورت میشه از اول تا آخر نوشته ت پلک نزدم الهی بمیرم خیلی درد کشیدی ، ولی می ارزه به همچین نی نی نازی ایشاا... روزای خوبی رو با همسری و ایلیان جونی و نی نی های نیومده داشته باشین
مامان دلنیا
18 اسفند 92 17:21
الهی عزیزم درسته خیلی سخته ولی شیرین ترین خاطرات یه مادر همین روزهاست.ایشالله به دنیا اوردن نی نی های بعدی هم مث ایلیان جونم با موفقیت پشت سر بذاری وهمیشه در کنار هم خوش وخرم وسالم زندگی کنین.ماشالله به این گل پسر قند عسل
سوگل
19 اسفند 92 8:26
خدا انشالا حفظش کنه واسه پدرو مادرش
مامان آيلين
21 اسفند 92 0:27
اخي چقدر سخت بوده هاااااا ولي لحظه اي كه ني نيو ميبيني شيرين ترين ثانيه هاي عمر يه مادره كلي ايلين رو ببوسسسسس
مامان آيلين
21 اسفند 92 0:29
منظورم ايليان بود
مامان محمد ماهان
21 اسفند 92 11:28
سلام عزیزم ما شا الله به ایلیان جون خیلی دلم واسش تنگ شده بود ممنون که عکساشو برامون گذاشتی ما به خدا چشممون شور نیست خاله جون مواظبش باش محمد ماهان یک عالمه گل رز براش سفارش داده
maryam
21 اسفند 92 12:19
سلااااام گلم خاطراتت رو خط به خط خوندم چشام پر اشک شد برای منم دعا کن بهم سر بزن خوشحال میشم ادامه مطلبام رمز داره 6565
حدیث مامان آرش کمانگیر
21 اسفند 92 17:05
مامانی با خوندن خاطرت اشک ریختم آخه یادم به زایمان خودم افتاد درسته که زایمان من طبیعی نبود ولی دست کمی از طبیعی نداشت آخه وسط عمل به هوش اومدم و تمام دردها رو حس کردم ولی با دیدن نی نی همه دردها فراموشم شد الکی نیست که بهشت زیر پای مادران است
امیرحسین کوچولو نفس ما
27 فروردین 93 2:19
وااای عزیزم چقدر درد کشیدی...... اما اصل زایمان طبیعیه و هرکی این طوری مامان بشه واقعا مــامانه قوی ایه...بهت تبریک میگم که اینهمه قوی هستی گل پسر بس که تپل بود هزار ماشاالله گیر کرده بود... راستی حتما دکتر برو برای بخیه های باز شده.... گل پسر رو میبوسم
هدی (مامان آرش)
9 اردیبهشت 93 13:11
بخیه کردنت چقد طول داشته.مال من نیم ساعت طول کشید.آرش که به دنیا اومد کمی تمیزش کردن و بردنش بخش نوزادان.این همه تو کلاساشون میگفتن یک ساعت اول ساعت طلاییه و باید بچه رو بذاری رو سینه مادرش تا شروع کنه شیر خوردن.واقعا خاک تو سرشون که تا دو ساعت این بچه رو بهم ندادن.تازه بعد مادر شوهر و عمه ام رفتم آوردنش.لباسم تنش نکرده بودن.هر کاری کردیم شیر نخورد و خوابید.یه ساعت بعد بیدارش کردم باز شیر نخورد.باید در اون بیمارستانو گل بگیرن.میدیدن این بچه شیر نمیخوره.بجای اینکه بیان کمکم کنن یه سرنگ دادن بهم گفتن با این سینتو در بیار تا بچه سینتو بگیره.همین.همون مامایی که تو کلاس این چرت و پرتارو تحویلمون میداد خودش شیفت بود ولی هیچ کاری نکرد.از همون روز اول این بچه سینمو نگرفت که نگرفت تا الان که چهل و دو روزشه.