خاطرات زایمان

میخوام از روز زایمانم براتون بگم. یه بار نوشته بودم ولی همش پاک شد دیگه حوصلم نکشید دوباره بنویسم.
روز سشنبه بود صبحش که گلاب به روتون رفتم اونجا... قطرات خون دیدم، یهویی جیغ زدم و مامان و شوهرمو صدا زدم ، مامانم گفت چیزی نیست بابا ولی من زنگ زدم بیمارستان و اطلاع دادم، خانومه گفت قشنگ بخور و اب بنوش که انرژی داشته باشی، گفتم یعنی الانا وقتشه، گفت درست الان نه ولی شاید امشب ، اما با این خون میدونیم که شروع شده و اینا
خلاصه اونروز دردم میومد ولی اونجوری وحشتناک نبود، و برا اینکه خودم رو مشغول کنم رفتم لباسارو شستم بعد با مامانم نشتم کلوچه درست کردیم، دیگه 11 شب مامانم قرص خوابش رو خورد و به شوهرم گفت برو پیشش بشین شاید دردش گرفت. خلاصه دیگه کم کم دردام یهویی میومدن، شوشو بیچاره هم به شدت خوابش میومد ولی روبه روم نشسته بود و هی نفس های عمیقمو میشمرد و دستم و میگرفت. یهویی خوابش برد و منم هی جلو خودم رو میگرفتم و سعی میکردم اروم باشم ولی دیگه کم کم نمیشد... مادرم از صدای نفس ها م نقام بلند شد و گفت اواااااااااااااااااااااااااا بمیرم دردت گرفته؟
دیگه یهویی شوهرمم از خواب پا شد.. وای وای دردا یکی یکی بیشتر میشد، دیگه بهم گفته بودن اگه تو 10 دقیقه 4 بار دردت اومد باید بیایی بیمارستان، شوهرمم هی نشسته بود و میشمرد که دیگه اخرش غیر قابل تحمل بود، زنگ زدیم و اطلاع دادیم که میخواییم را بیوفیم. سوار ماشین شد و تو ماشین فقط جیغ میزدم، اصلا ماشید که پیچ میخورد یا بالا پایین که میشدا انگاری داشتن روحم رو میکشیدن. خلاصه رسیدیم بیمارستان و سریع من رو بردن اتاق زایمان، پرستار گفت میرم دکتر بیارم بهت اپیدورال بزنن، منم جیغ وای کمرک شکست به دادم برسید. باورتون نمیشه تموم انگشتای شوهرم زخم شده بود از بس ماساژ بده محکم. خلاصه نگا کردن و دیدن 6 متر باز شدم. دکتر اومد و اغا هی امپول بزن به این ستون فقراط و هی نمیگرفت، دو تا دکتر عوض کردن تا درست شد و خدا رو شکر بلافاصله درد کمرم بهتر شد. ساعت 4 صبح بود رفته بودیم بیمارستان و ساعت 8 صبح من 10 سانتی متر کاملا باز بودم. یه پرستار و یه ماما دایما پیشم بودن، و میگفتم که قبل از ناهار تموم میشم ولی نخیر از این خبرا نیود، ایلیان تو بالای رحم گیر کرده بود، هی منو این ور اون ور میکردن که یه جوری بیاد پایین، دیگه کم کم دردا باز میومدن بهم گاز اکسیژن دادن دیگه نمیدونم چی شد فقط یادمه داد میزدم و میگفتم بیارینش بیرون، بکشینش بیرون. التماسشون میکردم. خیلی عجیبه اصلا یادم نیست دردش چجوری بود، چیکارا میکردن و اینا، یعنی واقعا تو حال خودم نبودم، همه چیز عین به خواب یا یه فیلم بود، وقت خیلی زود میگذشت. یادمه ماماها عوض میشدن و یه دونه ماما خیلی جدی اومد . همش داشتم زور میدادم بیاد بیرون، یعنی خودش میشد، یادمه 1 ساعتی ماما میگفت زور نده! فعلا نه! یعویی ساعت 2 بعدالظهر ماما گفت زور بده تا میتونی نفس عمیق نکشو نده بیرون. منم هی زور میدادم ولی یهویی نمیتونستم و نفس عمیق میکشیدم و حس میکردم که ایلیان باز رفته بالا. وسط زایمان به زور بهم شربت میدادن بخورم، ماما عصبی میشد و میگفت بخور وگرنه بیهوش میشی. وای وای نمیدونم چی شد داشتم زور میدادم و یهویی احساس خستگی کردم خواستم ول کنم که ماما داد زد یه ذره دیگه ول نکن زور بده یه ذره فقط که منم هرچی جون داشتم زور دادم، یهویی یه چیز بزرگی کشیدن بیرون و ابش اونقدر زیاد بود همه جا و همه رو خیس کرد، یهویی صدای گریه بچه اومد، مامان و شوهرم کنارم بودن، شوهرم چشاش پر اشک بود، مامانم دستم رو گرفت گفت تموم شد دیگه تموم شد دخترم. تا جون داشتم گریه کردم با گریه داشتم دعا میکردم.
مامان بیچارم از همون اول فقط فقط گریه میکرد، نمیذاشتم بیاد کنارم وایسته چون میدیدمش منم گریم میگرفت و دیگه نمیتونستم نفس یکشم.
خلاصه ماما گفت بذارم رو شیکمت؟ گفتم نه! نمیدونم چرا ولی خیلی ترسیده بودم و باورم نمیشد.
ولی اون گذاشت رو شیکمم بهش زودی یه امپول زد و اورد کنار صورتم. خیلی تپل بود خیلی ناز بود اصلا یادم نمیره چهره ی معصومش. وروجک همون لحظه میمیا رو میمکید
باورتون نمیشه همینکه کشیدنش بیرون هرچی درد داشتم ازبین رفت یعنی اصلا نمیدونستم دردش چجوری بود.
بعدش من رو بردن اتاق عمل و 1 ساعت و نیم طول کشید تا بخیه هامو دوختم. که خاک تو سرشون هیچی الانم بخیه خیلیاشون باز شدن خاک تو سرشون.

این عکس همون موقع که رو سینم بود، شوهرم ورداشت برد زیر نور ازش عکس گرفت و به همه دوست و اشنا فرستاد.
اینم روز بعد تولدش

قربون برم فدات شم همه دردا رو به جون میخرم واسه خاطر تو، از خدا ممنونم که تورو بهم داده


خاطرات زایمان
